مدادسیاه

دسیسه یولیوس سیویلیس

رامبراند - دسیسه یولیوس سیویلیس

یولیوس سیویلیس که کشیدن تابلوی او به رامبراند محول شد، از قهرمانان ملی هلندی ها است. او که ریاست باتاواها ـ از اقوام ژرمن و اجداد هلندی ها ـ را به عهده داشت، در قرن اول میلادی، در دوره حکومت وسپازین، در اتحاد با گلواها، با امپراطوری روم وارد جنگ شد. ابتدا پیروزی با متحدین بود، اما پس از آن که گلواها از اتحاد خارج شدند، سیویلیس ناچار با رومیها پیمان صلح بست.

تعجب سفارش دهندگان تابلو از حاصل کار رامبراند احتمالا بیش از تعجب بینندگان تابلو های مذهبی کاراواجو بوده است. گرچه نمایش حواریون با قیافه زحمتکشان و لباسهای پاره و وصله خورده عجیب بوده، با این وجود شیوه نمایش مسیح به عنوان شخصیت اصلی در تابلوهای کاراواجو چندان از معیار های زمانه به دور نبوده است. اما رامبراند پا را از این حد نیز فراتر گذاشته و  شخصیت اصلی و قهرمان اثر خود را با چهرهای زشت و ترسناک به تصویر کشیده است.

                                                                              

 کاراواجو - ناباوری توماس قدیس

آری در تابلوی رامبراند که نور پردازی متمرکز آن کاملا شبیه آثار کاراواجو است؛ سیویلیس، آن مرد نتراشیده و زمخت، با یک چشم نابینا است که کلاهی بلند و عجیب بر سر دارد وشمشیری برهنه را به نشانه اتحاد با حاضران در مبارزه بر علیه روم، در دست راست دارد.

اما به راستی رامبراند چرا چنین کرده است؟ پاسخ آن است که او شیفته نمایش حقیقت بوده است. اگر حقیقت زیبا نیز بوده باشد، چه بهتر! و اگر نبوده باشد چه باک، که حقیقت در نظر رامبراند برتر از زیبایی بوده است.

برای آن که بدانیم ژرمنهای نیاکان هلندی ها، در روزگار یولیوس سیویلیس چگونه مردمانی بوده اند؛ بخشی را از فصل سی ام تاریخ رم، اثر آلبر ماله (ترجمه زیرک زاده)، با عنوان: «طوایف وحشی در ممالک امپراطوری» انتخاب کرده ام:

« ژرمنها به واسطه علامت مشخصه عشق جنگ به گلواها شباهت داشتند. تاسیت [مورخ روم باستان] می گوید که «ژرمنها هرگز بدون اسلحه در هیچ مسئله عمومی یا خصوصی گفتگو نمی کنند» معمولا یک سپر و یک شمشیر و چند زوبین  و یک قسم نیزه آهنی باریک و کوتاه موسوم به فرامه با خود داشتند،...غالبا در یک قبیله افراد جنگی ماجرا جو دور رئیس خانواده متمول جمع شده ... با وی به جنگ می رفتند.[تاسیت می گوید] اگر در اقامتگاه و مسقط الراس ایشان بی کاری و راحتی ممتد حکم فرما گردد روسا به جستجوی جنگ نزد ملل دیگر می روند، این قدر از راحت و سکون متنفرند. علاوه بر این رئیس برای نان دادن به همکاران خود احتیاج به جنگ دارد... آنان را به دعوت دشمن و تجسس زخم بهتر می توان اقناع کرد تا به زراعت زمین. چیزی را که می شود با خون تحصیل نمود اگر کسی با عرق جبین به دست آرد او را تنبل و بی غیرت می نامند.«

به نظر شما رئیس و رهبر چنین مردمانی چه هیبتی می توانسته داشته باشد جز چیزی شبیه به آن چه رامبراند در پرده خود به نمایش گذاشته است؟

باری، اعضای شورای شهر آمستردام که به اندازه رامبراند دلبسته حقیقت نبودند، تابلو را توهین آمیز یافتند و آن را نپذیرفتند. این اتفاق ضربه آخر را بر حیثیت حرفه ای رو به زوال رامبراند وارد آورد که در هنگام تکمیل تابلو(در1662) به لحاظ مالی نیز در وضعیتی اسفناک به سر می برد. رامبراند از آن جایی که امکان فروش تابلویی به آن بزرگی را نداشت، ناچار بخش مرکزی آن، که همان تابلوی امروزی است را برید و آن را فروخت.

                                                                          خرداد 1390

+ نوشته شده در  جمعه 20 خرداد1390ساعت 11:28  توسط مدادسیاه  | 

مریم پزارو


در میان گنجینه آثار متعدد موجود درکلیسای قرن چهاردهمی فراری شهر ونیز که نام کامل آن "basilica di santa maria dei frari" است، سه چیز به تیسین (titian)، نقاش برجسته دوره رنسانس ایتالیا مربوط می شود؛ دو دیوارنگاره اثر او، که هر دو از جمله آثار مطرح در تاریخ نقاشی محسوب می شوند، و مقبره او که خالق آن، آنتونیو کانوا مجسمه ساز مشهور نوکلاسیک ایتالیایی است.

دو دیوار نگاره اثر تیسین، شامل یک نقاشی بسیار بزرگ و باشکوه به نام عروج مریم مقدس (assumption)، در محل محراب اصلی است و نقاشی دیگری باز هم در اندازه بزرگ، ولی کوچکتراز اولی که مریم پزارو( pesaro madonna) خوانده می شود.

من در تابستان گذشته این شانس را داشتم که کلیسای فراری و آثار گرانبهای آن را از نزدیک ببینم. در کلیسا هنگامی که محو تماشای مریم پزارو بودم، آقای مسنی که تا پیش از آن متوجه حضور او و خانم همراهش در کنارم نشده بودم، چیزی از من پرسید که نفهمیدم. وقتی سئوال خود را تکرار کرد متوجه شدم می خواهد بداند چه چیز در مورد دیوارنگاره می دانم. اندک چیزی را که می دانستم به انگلیسی دست و پا شکسته گفتم. او سپس پیر مردی را که در دیوارنگاره در مقابل مریم، بر بالای پلکان نشسته است نشانم داد و پرسید آیا می دانم او کیست؟ پاسخم منفی بود. گفت او سنت پیتر(پطرس حواری) است، وکلیدی که کنار پایش قرار دارد علامت مشخصه او است.

آقای مسن بعد از گفتگویی کوتاه که به زبان آلمانی با خانم همراه خود داشت، او را به من و همسرم معرفی کرد. خانم، همسر او و استاد مدرس تاریخ نقاشی بود. چه حسن تصادفی! همسرم را در کنارم داشتم که آلمانی زبان دوم او است و بانویی را که آلمانی زبان اول و نقاشی زبان دوم او بود و شاهکار تیسین در مقابلم قرار داشت. به قول حافظ:« گل در بر و می در کف و ... ».

بانوی آلمانی در مورد شخصی که تیسین تابلو را به سفارش او خلق کرده است مطالبی گفت، و توضیح داد مردی که در پائین پلکان، در مقابل حضرت مریم زانو زده است، همان سفارش دهنده است. او به علاوه راجع به رنگ قرمزی در تابلو صحبت کرد که مورد علاقه خاص تیسین بوده و به قرمز تیسینی معروف است.

سفارش دهنده اثر، اشراف زاده ای ونیزی به نام یاکوبو پزارو بوده است. او تابلو را به شکرانه پیروزی ونیز بر عثمانی سفارش داده است و به همین مناسبت است که کنار پزاروی زانو زده، جنگجوی ونیزیِ پرچم به دستی تصویر شده است، که اسیری ترک را به همراه آورده است. افراد خانواده پزارو در پائین و سمت راست تابلو دیده می شوند که از میان آنان پسر نوجوانی صورت خود را به سمت نقاش گردانده است.

پطرس حواری دو پله بالاتر از زمین، با کتابی گشوده در دست دیده می شود و مریم مقدس که عیسای کودک بر پای چپ او ایستاده، بر سکویی چنان بلند نشسته است که زانوان او در تراز سر پطرس قرار گرفته اند. مردی که با دستان گشوده در سمت راست تابلو دیده می شود سنت فرانسیس است که علامت تصلیب را بر کف دو دست خود دارد و مردپشت سر او، سنت آنتو نی است.

از میان اشخاص حاضر در تابلو، پزارو و خانواده او صرفا نظاره کننده اتفاق در حال وقوع در صحنه اند. سایر اشخاص، همه در حرکت، و هر یک در حال ایفای نقشی هستند که نقاش در نمایش شکوهمند اثر خود به عهده آنان گذاشته است. حتی عیسای کودک نیز در حالی که با دست چپ خود روسری مادر را می کشد، با وضعیتی نامتعادل در تلاش است تا قدمی به جلو بردارد.

ترکیب بندی این تابلو از نوع ترکیب بندی قطری، یا به عبارت صحیح تر، مورب است. سرهای پزارو، پطروس و مریم مقدس بر روی خط موربی قرار دارند که می توان از پائین ضلع چپ، به بالای ضلع راست ترسیم نمود. همچنین سرهای مرد زانو زده در جلوی گروه خانواده پزارو(با شنل قرمز) و پطرس، بر روی خط مورب دیگری ـ تقریبا عمود بر اولی ـ قرار دارند که در امتداد خود، از میان شاخ و برگ رأس میله پرچم  مرد جنگجو می گذرد.

درمقایسه با روش مرسوم در زمان خلق مریم پزارو ـ  که مریم رافائل(Madonna Foligno) یک نمونه عالی آن است ـ چیزی که درترکیب بندی شاهکار تیسین حائز اهمیت و بلکه اعجاب انگیز می نماید، آن است که مریم مقدس در این تصویر به جای آن که در وسط تابلو قرار داشته باشد، به نحو محسوسی به یک سمت مایل شده است. با توجه به اختلاف ارتفاع زیاد محل استقرار حضرت مریم نسبت به سایرین، تاثیر بلافاصله چنین چیدمانی، ایجاد احساس عدم تعادل در تصویر است. اما آن چه باعث تعجب است، آن است که بیننده به هیچ عنوان تابلو را نامتعادل نمی بیند!

مریم (madonna foligo) اثر رافائل

چنین چیدمان غیر معمولی را تیسین با جسارت برای نخستین بار و با مریم پزارو وارد نقاشی کرده است، و اوست که با نبوغ خویش مشکل عدم تعادل چنین چیدمانی را حل نموده است؛ تیسن در این تابلو نشان داده که با استفاده از بازی نور و رنگ می توان ساده ترین اشیا را به مرتبه ای ارتقا داد که عدم تعادل ناشی از حضور نامتقارن اشخاص در تصویر را خنثی نمایند. راز تعادل این اثر تاریخی در پرچم بزرگ و چشمگیری است که جنگجوی ونیزی در دست دارد. اگر شما در صحت این گفته تردید دارید، تابلو را بدون آن پرچم مجسم کنید و ببینید چه بر سر آن می آید. 

                                                             خرداد ۱۳۹۰

منابع:

ارنست گامبریچ، تاریخ هنر، ترجمه علی رامین.

رویین پاکباز، در جستجوی زبان نو.

رزا ماریا لتس، تاریخ هنر(رنسانس)، ترجمه حسن افشار.

دیوید فرند، کمپوزیسیون در نقاشی، ترجمه عزت اله پرور.

مری اکتون، فراگیری نگاه به نقاشی، ترجمه فروغ تحصیلی.

http://en.wikipedia.org/wiki/Frari

http://en.wikipedia.org/wiki/Pesaro_Madonna

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 9:33  توسط مدادسیاه  | 

دختری با گوشواره مروارید

دختری با گوشواره مروارید، یان ورمر، ۱۶۶۷ ، ۴۵.۵*۳۹ سانتیمتر

از یان ورمر(1675ـ1632 johannes vermeer) نقاش برجسته هلندی دو تابلوی منظره، تعدادی آثار فیگوراتیو و معدودی پرتره باقی مانده است. اگر بنا بود من داستانی بر اساس یکی از آثار ورمر بنویسم، انتخابم زن شیردوش (The Milkmaid) می بود که یکی از بزرگترین شاهکارهای تاریخ هنر ـ و نه تنها نقاشی ـ شمرده می شود و به علاوه بیش از هر اثر دیگری معرف نقاش آن است. اما تریسی شوالیه تابلوی دیگری از ورمر را موضوع داستان خود قرار داده است. داستانی با یک اقتباس سینمایی مشهور که من تنها نیمی از آن را دیده ام و بهانه ام برای نوشتن این پست است؛ دختری با گوشواره مروارید (Girl with a Pearl Earring).

قصد من نوشتن درباره داستان تریسی شوالیه که آن را نخوانده ام نیست ـ گرچه گویا روشهای  پیشرفته ای برای نوشتن در باره چیزهای نخوانده وجود دارد!! همچنین نمی خواهم در باره فیلم پیتر وبر چیزی بنویسم. موضوع مورد توجه من در این نوشته خود تابلو است؛ تابلوی دختری با گوشواره مروارید.

بر زمینه سیاه این تابلوی نسبتا کوچک، دختر جوانی را از پهلو می بینیم که سر خود را تا حد ممکن بر شانه چپ گردانده و در تکمیل  این حرکت و به منظور تماشای نقاش ـ و بیننده ـ به منتها الیه سمت چپ می نگرد.

دختری با گوشواره مروارید در خلاصه ترین تعریف آن اثری باروک با برخی ویژگی های ممیز این سبک است. از اصلی ترین ویژگی های باروک این تابلو، زمینه تیره و فاقد هر گونه جزئیات آن است. نقاشان باروک چنین زمینه های عمدتا قهوه ای تیره و سیاهی  را در آثار خود به فراوانی مورد استفاده قرار داده اند. ورمر نیز تعداد اندکی از آثار خود ـ از جمله بانو وخدمتکار و دختری با گوشواره مروارید ـ را بر چنین زمینه ای پدید آورده است.

زمینه تیره باعث ایجاد این احساس در بیننده می شود که موضوع اثر، از اعماق فضایی با ابعاد غیر قابل تخمین و نامتناهی بر او ظاهر شده است. نمایش امر نامتناهی به طور اعم و  فضای نامتناهی به طور اخص از اصلی ترین چالش های هنرمندان باروک بوده است. ورمر علاوه بر استفاده از زمینه تیره ساده، در غالب آثار خود روش خلاقانه دیگری  را برای نمایش فضای نامتناهی به کار برده است؛ تاباندن نور از منشا ای نامعلوم یا پنجره ای عمدتا به فضایی که بیننده قادر به مشاهده سوی دیگر آن نیست.

زمینه سیاه تنها ویژگی باروک دختری با گوشواره مروارید نیست. عنصر باروک دیگری نیز در این تابلو به چشم می خورد؛ دختر لب خود را اندکی گشوده است به گونه ای که ردیف دندانهای پائین او قابل مشاهده است. لبهای گشوده ـ وعکس آن بر هم فشرده ـ در نقاشی پرتره یا مجسمه های نیم تنه، در آثار هنرمندان پیش از باروکِ دوره رنسانس، و پس از آنان در کارهای نوکلاسیک ها امری بسیار نادر است. هر دو نمونه این گونه لب در میان کارهای برجسته ترین مجسمه ساز باروک یعنی برنینی قابل مشاهده است. لبهای کاستانزا بونارلی معشوقه برنینی در نیمتنه ساخت این مجسمه ساز اندکی از هم گشوده است و در مقابل، داوود مشهور ساخت او لب خود را به سختی بر هم فشرده است.

چیز جالب توجه دیگر در تابلوی ورمر، گوشواره مرواریدی است که دختر بر گوش دارد. ورمر علاقه خاصی به این شیئ داشته است. درتعداد قابل ملاحظه ای از تابلو های فیگوراتیو و پرتره های ورمر زنان و دختران ـ که سوژه غالب آثار او هستند ـ گوشواره مروارید به گوش دارند. بانو وخدمتکار (Mistress and Maid)، دختری با کلاه قرمز (Girl with a Red Hat)، دختری با فلوت (Girl with a Flute )، دختر جوان (Study of a Young Woman) ، زن با گردن بند مروارید ( Woman with a Pearl Necklace) ... و بالاخره دختری با گوشواره مروارید از جمله این آثار اند. با این وجود در این میان تنها تابلوی مورد نظر ما است که گوشواره مروارید جزئی از اسم تابلو است. به راستی چرا این شی کوچک با آن سطح اندکی که در تابلو به خود اختصاص داده است به نقطه کانونی این اثر تبدیل شده است؟ اگر گوشواره مروارید که همچون سایر اجزای این اثر به صورت محو نقاشی شده است نبود، تابلو چگونه دیده می شد؟

من برای یافتن پاسخ این پرسشها با استفاده از فتو شاپ در تصویر با وضوح بالای خود از این تابلو گوشواره را حذف کردم و نتیجه قابل باور نبود. تابلو با حذف گوشواره چیزی اساسی را از دست می دهد و دچار نقصانی حیرت انگیز می شود. ارزش بصری گوشواره مروارید یا به عبارت دیگر بازتاب نور از این شئی کوچک، به مراتب بیش از ارزش سطحی است که در تابلو اشغال کرده است .

                                                                                    فروردین ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 فروردین1390ساعت 14:4  توسط مدادسیاه  | 

جوجه کلاغ

داشتم به خانه بر می گشتم که تبلیغ جدید نگارخانه برگ توجهم را جلب کرد؛ بازار نقاشی تهران، با نشان یک پالت پراز لکه های رنگ و با کمی دقت، گوشه چند اسکناس و ایران چک در لابلای رنگها ـ  کار قباد شیوا.

با اشتیاق وارد شدم . تعداد زیاد و تنوع کارها  برایم غیر منتظره بود. به یکی ازکارکنان گفتم سئوالی در مورد مناسبت نمایشگاه و نحوه پذیرش آثار دارم. به دفتر راهنمایی ام کرد؛ دفتری کوچک با تعداد زیادی تابلو توده شده در کنار دیوارها، و چند خانم و یک آقا، همگی سخت سرگرم کار و گفتگو. سئوالم را پرسیدم؛ از آن میان خانمی با خوشرویی پاسخ داد که نمایشگاه به ابتکار انجمن هنرمندان نقاش و برای نمایش و فروش آثار اعضا برگزار شده است.

 در پاسخ به سئوالات بعدی ام معلوم شد هنوز امکان ارائه کار وجود دارد و عضویت در انجمن شرط حضوردرنمایشگاه نیست. برای نمونه عکس چند تا از کارهایم را در موبایل نشان دادم، موبایل دست به دست گشت و کارها مورد تشویق گرفت. گفتند با وجود این که قرار نبوده آثار طراحی را بپذیرند، کار مرا خواهند پذیرفت. توضیح کوتاهی در مورد شیوه کار خودم دادم که  باعث بحث مختصری در مورد تفاوت طراحی و نقاشی شد.

قرارشد یکی از کارهایم را برای نمایش ببرم، این کار را در کمتر از ده  دقیقه  انجام دادم. تاثیر کار از عکس های موبایل هم بهتر بود. پرسیدم آیا در صورتی که تمایلی به فروش نداشته باشم امکان نمایش اثرم وجود خواهد داشت؟ پاسخ منفی بود. شوخی و جدی خواستم که در صورت امکان قیمت کارم را طوری تعیین کنند که کسی آن را نخرد؛ معلوم شد تمام کارها به قیمت ثابت صد هزار تومان به فروش خواهد رسید.

شرایط را پذیرفتم، کارم را تحویل دادم و رسیدی گرفتم که شماره آن هشتصد و چند بود. فکر کردم با این همه کار روی زمین، تا فروش کارهای نصب شده روی دیوارها نوبت به تابلوی من نخواهد رسید، و رفتم و مشغول تماشا شدم. چند دقیقه بعد یکی از خانمهای مسئول که از کنارم می گذشت گفت که تابلوی من به دیوار روبروی دفتر نصب شده است. برگشتم تا اولین نمایش عمومی یکی از کارهایم را ببینیم. دیدم؛ تابلوی من آنجا بود؛ مثل جوجه کلاغی سیاه و تنها در میان خیل پرندگان زیبای رنگارنگ.

                                                                 اسفند1389

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 14:39  توسط مدادسیاه  | 

چرا مدادسیاه؟

درجایی خوانده ام که آمریکائیها در آغاز برنامه فرستادن انسان به فضا با این مشکل عجیب و پیش بینی نشده مواجه شدند که در فضا به دلیل فقدان جاذبه خودکار برای نوشتن قابل استفاده نیست. آنها پس از چند سال تحقیق و صرف میلیونها دلار، موفق به اختراع نوعی خودکار خاص شدند که می شد در محیط بدون جاذبه با آن نوشت. این کار آمریکائی ها در حالی انجام شد که رقبای روس آنها قبلا بدون صرف حتی یک روبل فهمیده بودند راه حل مسئله استفاده از یکی از دم دست ترین لوازم نوشتن، یعنی مداد است.

اخیرا رسم شده که در ابتدای بعضی از اسناد برای جلوگیری از هر گونه سوء تفاهم یا سوء استفاده، واژه نامه ای می آورند که درآن علاوه بر معانی واژه های کلیدی، معادل انگلیسی آن ها راهم می نویسند. گرچه این چیزی که من در حال نوشتن آنم یک سند نیست، با این حال جهت محکم کاری واژه نامه این نوشته چنین است:

۱. منظور من از مداد؛ آن شیئ جادویی مرکب از غلاف چوبی و مغزی گرافیت است و نه اشیای دیگر با خواص مشابه آن مثل قلم گرافیت یا زغال.

۲. با آنکه مطمئن نیستم که روسها در فضا از مداد سیاه استفاده کرده باشند، هدف من از این نوشته ابراز ارادتم به مداد سیاه است، نه سایر انواع مداد.

۳. مداد مصارف مختلفی دارد. آنچه مورد نظر من است مصرف آن در طراحی و نقاشی است.

مدادها را بر حسب میزان سختی آنها به دونوع نرم (کلاسB ) وسخت (کلاسH) تقسیم می کنند و مداد مشهورHB بین این دو نوع قراردارد. این نوع تقسیم بندی ازاواخر قرن هجدهم باب شده، اما تاریخ مداد از آن هم قدیمی تر است؛ در مداد، گرافیت از قرن شانزدهم جایگزین سرب شده است.

مداد از بهترین وسایل طراحی است، و من با وجود آن که قصد ندارم درمورد تاریخ طراحی چیزی بنویسم برای آن که مدیون شما نباشم لااقل باید بگویم که در مباحث نقاشی، برای نامیدن یک اثر مدادی، هر چند کامل و با هر میزان جزئیات و دقت درانجام کار، از کلمه طراحی«drawing» استفاده می کنند و نه نقاشی «painting»! البته درمورد طرح کامل شده، کلمه «presentation» را ـ لابد از سر لطف ـ  به drawing  می افزایند و من به رغم سواد اندکم در زبان انگلیسی ـ و شاید به همین دلیل ـ « طرح  قابل عرضه» را معادل بهتری برای ترکیب «presentation drawing » می دانم تا «طرح معرف» که دیده ام دربعضی از نوشته ها استفاده شده است.

من در قید این نیستم که اسم یک اثر کامل هنری که صرفا با استفاده از یک برگ کاغذ و یک مداد سیاه می توان خلق کرد، نقاشی باشد یا طراحی؛ طرح قابل عرضه باشد یا طرح معرف، یا هر چیز دیگر، و می خواهم تأکید کنم که به هیچ عنوان سیاه و سفید بودن یک طرح مدادی را نباید به حساب نقص و کمبود آن گذاشت.

در تئوری رنگها گفته می شود که هر رنگ دارای یک معادل خاکستری است. این یعنی می توان هر تصویر رنگی را به معادل سیاه و سفید آن تبدیل نمود. البته واضح است که عکس این قضیه صادق نیست.

ما در هنگام دیدن فیلمی سیاه و سفید هر گز فکر نمی کنیم که در حال تماشای انسانهای خاکستری در محیطی خاکستری هستیم. ما به کم و بیش رنگ چیزهایی را که در چنین فیلم ها یی می بینیم از پیش می دانیم و دانسته های خود را به آنچه واقعأ می بینیم، می افزاییم.

این که گفتم کما بیش، از آن جهت است که میزان دقت ما در حدس زدن رنگ اشیا در تصاویر سیاه و سفید تابع دو عامل است ـ یا بیش از آن که من ازآن بی اطلاعم اما آن دوتایی که من می دانم این ها هستند ـ نخست؛ تنوع رنگ آن گونه از شیئ و دوم؛ میزان ارتباط رنگ شیئ با سایر مشخصات ظاهری آن.

برای مثال در صورتی که در تصویری سیاه وسفید کاغذی خاکستری رنگ را بر روی میزی چوبی ببینیم که فردی پشت آن نشسته است، قضاوت ما درمورد رنگ کاغذ به مراتب غیر قطعی تر از رنگ میز و در مورد اخیر به دفعات غیر قطعی تر از رنگ پوست فرد است. دلیل این امر آن است که رنگ های محتمل کاغذ به مراتب بیش از چوب اند، واز سوی دیگر بین رنگ پوست و سایر مشخصات ظاهری یک فرد، ازجمله میزان تیرگی چشم یا موی او ارتباط به مراتب مشخص تری وجود دارد، تا مثلا بین نقش و بافت یک قطعه چوب با رنگ آن.

ارتباط تصاویر سیاه و سفید و رنگی تنها وقتی مهم است که برای کاربرد رنگ در نقاشی اهمیتی ویژه قائل باشیم. گرچه ناگزیرم اعتراف کنم که روند تاریخی تحولات نقاشی با کاهش اهمیت طراحی، به طور پیوسته بر اهمیت استفاده از رنگ افزوده است؛ همین جا اعلام می کنم که اگر دست من بود این روند را معکوس می کردم.

این همه را گفتم تا بگویم نترسید! هرچه دوست دارید با مداد سیاه خود بکشید و هر اسمی را که لذت بیشتری به شما می دهد بر کار خود بگذارید.

حالا بالاخره می رسم به پاسخ پرسشی که عنوان این نوشته است؛ چرا مداد سیاه؟

۱. مدادسیاه به همراه یک برگ کاغذ، در دسترس ترین و ارزان ترین وسیله برای نقاشی است.

۲. استفاده از مداد درقیاس با رنگ روغن، آب رنگ، پاستل و حتی عموزاده آن یعنی زغال، بسیار تمیز و بی درد سر است.

۳. نقاشی با مداد سیاه و زغال  کاری است سریع و نیازمند صرف وقت زیاد نیست. در جایی درمورد "جان سینگر سارجنت" که در استفاده از رنگ روغن و آب رنگ استادی چیره دست بوده است خواندم که او در پانزده سال آخر عمر به جای نقاشی با رنگ و روغن که کاری وقت گیراست، بطور جدی دست به کار طراحی پرتره با استفاده از زغال زده است.  حاصل این دوره از کار سارجنت گنجینه ای با بیش از پانصد اثر به جا مانده از اوست که من آنها را بسیار دوست دارم و از آنها بسیار آموخته ام.

۴. نقاشی با مداد نیازمند فضای خاص و ویژه ای نیست و با اضافه نمودن یک پاک کن و یک مداد تراش به تجهیزات بند۱، در هر کجا می شود از انجام آن لذت برد.

۵. استفاده ازمداد کار بسیار آسانی است. شما اگر ذره ای در درستی این گفته تردید دارید، کافی است یک مداد را به دست یک کودک بدهید و بنشینید تماشا کنید چه بر سر در و دیوار و هر چیز کاغذی تان خواهد آورد.

۶. یکی از تفاوتهای عمده ارگ و پیانو آن است که کیفیت ضربه زدن بر شستی های ارگ، تاثیری بر کیفیت صدای آن ندارد، درحالیکه در پیانو کیفیت صدا با شدت ضربه به شستی ها تفاوت می کند. استفاده از مداد هم مثل نواختن پیانو است، با دامنه تفاوت بسیار زیاد. شما می توانید تنها با استفاده از یک مداد B، از روشن ترین خاکستری تا تیره ترین آن که مشکی است را ایجاد نمایید. برای این کار کافی است تا میزان فشار مداد را بر روی کاغذ تغییر دهید.

۷. اثر مداد بر کاغذ کاملا ماندگار است و کاغذ با وجود آسیب پذیری آن، سالها و قرنها قابل نگهداری است.

۸. با استفاده از مداد بر روی انواع کاغذ یا مقوا، می توان به بافتهای متنوع و گوناگونی دست یافت.

۹. و بالاخره، مداد سیاه می تواند اسم قشنگی برای وبلاگ تان باشد.

 

                                                     ششم آبان ۱۳۸۹

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آذر1389ساعت 17:18  توسط مدادسیاه  | 

مطالب جدیدتر