مدادسیاه

سنتائور

 

هنوز دو صفحه به آخر سنتائور باقی مانده و من کتاب را کنار گذاشته ام و مشغول نوشتنم. سنتائور عیش تمام است. ـ اگر آن دوصفحه آخر را خوانده بودم باید می گفتم بود! ـ پس از مدتها داستانی از جان آپدایک را با ترجمه ای خوب پیدا کرده باشی که در آن پسر جوانی عاشق نقاشی باشد و نقاش مورد علاقه اش خالق دختری با گوشواره مروارید و زن شیردوش، یان ورمر؛ دیگر چه چیز کم داری؟

من با این گفته سوزان سانتاگ کاملا موافقم که تفسیر، انتقام عقل است از هنر. این که چرا جان آپدایک داستان را با سنتائور که در اساطیر یونانی موجودی است با بدن اسب و سر انسان شروع و با آن تمام می کند به خود او مربوط است و این که چرا سهیل سمی نام سنتائور با تلفظ دقیق انگلیسی آن را بر ترجمه خوب خود گذاشته و نه سنتور که در فارسی به صورت جمع یعنی سنتورها به آن موجودات افسانه ای گفته می شود؛ به من که قرار نیست چیزی را تفسیر کنم یا توضیح بدهم ارتباطی ندارد. (در این فاصله آن دو صفحه آخر را هم خوانده ام و متعجبم که چرا مترجم، صورت فلکی را که در فارسی قنطورس نامیده می شود، ساگیتاریوس ترجمه یا در واقع به فارسی نوشته است.)

سنتائور دو لایه، یا شاید بهتر است بگوییم دو رویه دارد؛ یک رویه اسطوره ای ـ سوررئال و یک رویه رئال. در روی اسطوره ای ـ سوررئال که داستان با آن شروع و تمام می شود؛ در آغاز سنتائور که نوع خوب و بد دارد و سنتائور داستان ما یکی از معدود خوب های آنها به نام شیرون است که معلم آشیل بوده است ـ در کلاس درس در اثر شیطنت بچه ها دچار جراحت و راهی تعمیرگاه می شود تا رب النوع صنعت کار، هفائستوس درد او را چاره کند. درپایان داستان، زئوس که عاشق دوست قدیمی خود است او را به شکل یک صورت فلکی به آسمان سنجاق و جاودانی می کند تا او «گاهی بر فراز و گاهی در زیر افق» در تعیین مقدرات آدمیان مشارکت کند.

در روی دیگر رئال، دو روز از زندگی یک معلم افسرده و خودکم بین به نام جورج کالدول و پسر نوجوان او به نام پیتر، که به یک بیماری پوستی موروثی بسیار نادر مبتلا است، روایت می شود؛ و همین بخش است که اگر انتظار یافتن آن را در داستانی از جان آپدایک نداشتم شاید کتاب را در همان فصل اول رها می کردم.

سنتائور به جز فصل کوتاه پنجم که یادنامه جورج کالدول و نوشته یکی از شاگردان او است دو راوی دارد؛ دانای کل و پیتر. بخشهای سوررئال توسط دانای کل روایت می شود و راوی بخش رئال پیتر است.

پیتر داستان را در زمانی دورتر نه برای ما بلکه برای شریک زندگی اش روایت می کند:« پدر و مادرم حرف می زدند. حالا اغلب اوقات در دل سکوت از خواب بیدار می شوم ... اما آن روزها همیشه وقتی بیدار می شدم، صدای حرف زدن پدر و مادرم در گوشم بود، صدایی که حتی در زمان توافق و سازش هم چاشنی بحث و جدل داشتند و لبریز از حیات بودند... پانزده ساله بودم و سال ۱۹۴۷ بود.»

پدر و پسر ـ که شاگرد همان مدرسه ای است که پدر در آن معلم علوم است ـ یک روز صبح زمستانی مطابق معمول با عجله به قصد مدرسه از خانه، که جایی در یک مزرعه در حومه شهر است، خارج می شوند؛ آنها در برگشت دچار مشکلاتی می شوند و ناگزیر دو شب را خارج از خانه ـ یک شب در یک هتل و شب دوم در منزل یکی از آشنایان ـ  به صبح می رسانند. و در این اثنا بین آن دو اتفاقاتی می افتد که باعث تغییر در نگرش و احساس  پسر نسبت به پدر می شود.

تغییر نگاه پیتر به پدرش دلایلی دارد که باید داستان را خواند و آنها را دریافت ونتایجی نیز دارد که یکی از آنها به خصوص توجه من را جلب کرده، وآن تغییر در شیوه همراهی آن دو است.

شب اول جورج و پیتر ماشین قدیمی را که خراب شده  ترک می کنند و قدم زنان به سمت شهر می روند. پیتر با عجله از پی پدر می رود اما هر چه تلاش می کند نمی تواند آن یک قدمی که بین او و پدرش فاصله می اندازد را پر کند و در کنار او قرار بگیرد.

 شب دوم آنها که در بوران برف گیر کرده اند باز ناگزیر می شوند ماشین را ترک کنند اما این بار« پیتر از ماشین خارج می شود و تا مدتی، جلوتر از پدرش راه می رود ... برای پیتر سخت است که پایش را درست روی جای پای پدرش [در برف] بگذارد، کاری که می گفتند سرخپوستها انجام می داده اند.»(۲۷۶) این وضعیت تنها لحظاتی کوتاه دوام می آورد؛ پس از آن پدر در کنار پسر ـ و نه جلوتر از او ـ قرار می گیرد، بدنش را در مقابل باد سپر سر و صورت پسر می کند و کلاه خود را بر می دارد و بر سر او می گذارد.

آنها سومین شب ماشین را کنار بزرگراه ـ که مسیر تنها تا آنجا برف روبی شده ـ پارک می کنند و از میان جاده فرعی پوشیده از برف به سمت خانه می روند. پیتر همانند شب اول پشت سر پدر است؛ اما در این فاصله چنان که گفتم چیزی تغییر کرده است؛ اواین بار دیگر نه تلاش می کند همانند شب اول به پدر برسد و نه همانند شب دوم سعی می کند تا از او پیش بیافتد؛ اوتنها می خواهد پای خود را که تا قوزک در برف فرو می رود جای پای پدرش بگذارد، گرچه  این کار مانعی دارد و آن بلندی زیاد گامهای پدر است.

                                                      دی۱۳۹۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 11:59  توسط مدادسیاه  | 

نگو

...

پرنده ای که پر می کشد از آسمان

نه آدرسی دارد    نه شماره پروازی

نه قرار ملاقاتی؛

شاخه هیچ درخت و

نرده هیچ بالکنی را نیز

به نامش ثبت نکرده اند.

بی نام و نشان تر از پرنده که نیستی

این هوای ملس هم

که از فرط زلالی و صافی

پروانه میانش بُکس و باد می کند

خوشبختانه ارث پدری هیچ دیوثی نیست.

...

 بخشی از شعر، کبریت خیس، عباس صفاری

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1390ساعت 8:58  توسط مدادسیاه  | 

مدرسه آتن

مدرسه آتن، رافائلو سانتسیو(رافائل)،۱۵۰۹-۱۵۱۰، واتیکان،۵۰۰*۷۷۰سانتیمتر

نقاش جوان

مجموعه واتیکان شماری از برجسته ترین آثار هنری جهان را درخود جای داده است. مجسمه های بسیار مشهور لائوکون۱ و آپولون بلودره۲، سقف و دیوارنگاره میکل آنژ در نمازخانه سیستین و مدرسه آتن که موضوع این نوشته است، تعدادی از این آثار اند.  

مدرسه آتن مشهور ترین اثر رافائل(۱۴۸۳-۱۵۲۰) است که به قول ویل دورانت خوشبخت ترین، کامیاب ترین و محبوبترین هنرمند همه تاریخ است و به همین جهت نیز شاهزاده نقاشان لقب گرفته است. این اثر بخشی از مجموعه سفارشهای پاپ یولیوس دوم برای تزئین دو اتاق در مجموعه واتیکان به رافائل است که در آن زمان جوانی بیست و شش ساله بوده است. رافائل برای تزئین هر اتاق۱۲۰۰ دکاتو ـ معادل ۱۵۰۰۰ دلارـ دریافت و از سال ۱۵۰۸ تا ۱۵۱۲ ـ یعنی درست در همان زمانی که میکل آنژ تنها چند قدم آن سو تر مشغول خلق شاهکار خود بر سقف سیستین بود ـ بر روی این سفارش کار کرد.

مدرسه آتن یکی ازچند دیوار نگاره اثر رافائل در اتاق موسوم به اتاق امضا (که اتاق رافائل نیز نامیده می شود) است که پاپ در آنجا به استینافها گوش می داده و احکام لازم را امضا  می کرده است. به درستی دانسته نیست که آیا پاپ و مشاورین او موضوع نقاشیها را تعیین کرده اند یا رافائل خود آنها را بر گزیده و به تایید پاپ رسانده؛ هر چه هست، رافائل پیش از شروع بکار بر روی مدرسه آتن، در سمت مقابل محل آن، در دیوار نگاره دیگری موسوم به توحید، یا مباحثه مقدس ( Disputation of the Sacrament )، دین و الاهیات را درقالب تثلیث، حواریون، و قدیسین به تصویر کشیده بود و اینک می خواست به شاخه ای دیگر از معرفت بشری یعنی علم و فلسفه عینیت ببخشد.

موضوع

هنگامی که رافائل کار بر روی مدرسه آتن را آغاز کرد بیست و هشت ساله بود. گفته می شود او در تمهید مقدمات کار به مطالعه آثار افلاطون و تعدادی دیگر از حکمای باستان پرداخت و پاره ای از اطلا عات مورد نیاز را نیز مستقیما از برخی دانشمندان معاصر خویش دریافت کرد.« تابلوی مدرسه آتن مجموعه ای است از پنجاه۳ شخصیت نماینده چندین قرن ثروت فکری یونان؛ همه این شخصیتها در یک لحظه جاودانی در زیر طاقبند یک رواق ستبر مشرکان گرد آمده اند. آنجا، بر دیواری که مستقیما مقابل بزرگداشت الاهیات درمناظره[یا همان دیوار نگاره توحید] است، تجلیل فلسفه انجام گرفته است؛ افلاطون، با  ابروانی به سان یووه، چشمانی فرورفته، زلف و ریش سفید، با انگشت به کشور آرمانی خود اشاره می کند؛ ارسطو که سی سال جوان تر از او است، آهسته در کنارش می خرامد ـ اندام زیبا و خویی خوش دارد، دست خود را در حالی که کف آن رو به پایین است دراز کرده، تو گویی می خواهد ایدئالیسم بلند پرواز[انه] استاد خود را به زمین بازگرداند؛ سقراط استدلالات او[افلاطون] را با انگشت می شمارد؛ آلکیبادس مسلح با مهر به سخنان او گوش می دهد؛ فیثاغورث می کوشد موسیقی افلاک را در جدولهای متوافق بگنجاند؛ ... هراکلیتوس معماهای افسوسی را می نویسد، دیوجانس، عریان و لا ابالی، بر پله های مرمرین غنوده است؛ ارشمیدس بر لوحی برای چهار جوان مجذوب اشکال هندسی ترسیم می کند، بطلمیوس و زردشت کره هایی را به این سو و آن سو می اندازند؛ پسری در سمت چپ مشتاقانه می دود، یقینا برای این که امضای آن استادان را به رسم یادگار دریافت دارد؛ جوانی کوشا در گوشه ای مشغول یادداشت برداشتن است... بر روی هم چنین محیطی از عقلا هرگز پیش از آن  نقاشی نشده و شاید  هم هرگز به حیطه تصور در نیامده بود.»۴

مدل ها

برخی از مدلهای اشخاص تابلو افراد شناخته شده هستند. مدل افلاطون لئوناردو داوینچی است و نقش هراکلیتوس(یا هراکلیت) را که در پیش زمینه در میانه تابلو در حالت نشسته آرنج دست چپ خود را بر جسمی مکعب شکل قرار داده و در حال تعمق و نوشتن است، میکل آنژ بازی کرده است. مدل پلوتینوس که در ردیف دوم سمت راست با سری کم مو و ریش بلند و دوشاخه سفید و ردای قرمز ایستاده احتمالا دوناتلو بوده است و بالاخره خود رافائل نفر دوم از سمت راست گروه مستقر در پلان اول سمت راست است که در کنار مرد سفیدپوش کنار صحنه ایستاده ودر موقعیتی که تنها سر و گردن او دیده می شود به تماشا کنندگان شاهکار خود می نگرد.

سَبک

مدرسه آتن یکی از بهترین نمونه ها برای معرفی ویژگی های سبک رنسانس است. طرح اولیه پس زمینه توسط معمار معروف معاصر رافائل، برامانته کشیده شده است. پرسپکتیو تصویر از نوع پرسپکتیو خطی است و محل نقطه گریز آن که از تلاقی امتداد خطوط گچ بری های عمقی پای تاقها وهمچنین سنگفرش کف بدست می آید، بین سرهای افلاطون و ار سطو است که اشخاص مرکزی اثراند. نور پردازی صحنه منطبق بر موقعیت دیوار نگاره در سالن است که از پنجره ای در سمت راست نور می گیرد. همه پرسوناژها و اشیا، فارغ از دوری یا نزدیکی آنها، با وضوحی یکسان ـ و چنان که مشخصه بارز کارهای رافائل است ـ باخطوط واضح و دقیق کناره نما تصویر شده اند. پلان بندی مدرسه آتن از نوع پلان بندی موازی ومتقارن است. افراد حاضر از جلو به عقب در پلانهای موازی با صفحه تصویر استقرار یافته اند و در دو سوی محور عمودی وسط در دسته های قرینه سازمان یافته اند.

آسمان

از نکات تامل بر انگیز مدرسه آتن نمایش آسمان در جای جای آن است.«آسمان در اینجا اهمیت زیادی دارد؛ زیرا پس زمینه سر افلاطون و ارسطو را می سازد و آنها را مشخص تر می کند. البته می توان گفت که این بنا نا تمام  یا مخروبه است اما در واقع نشان دادن آسمان و کامل نبودن بنا، نشانه صریحی است بر این که تصویر برای باز آفرینی یک محیط عادی ... کشیده نشده است؛ و این امر که نقطه تلاقی[یا گریز]  یک چنین فضای با دقت ساخته و پرداخته شده ای در آسمان قرار می گیرد، به نوعی برای نشان دادن همین مسئله قانع کننده است... و سر انجام، این گونه به ما تفهیم می شود که فضا  ماورای طاقی بزرگ و اتاق اصلی وجود دارد؛ درست مانند آن که پشت یک قاب شیشه ای را نگاه می کنیم. در واقع ما به دنیایی از کمال مطلوب هندسی و ایده های آبستره خیره شده ایم؛ و رافائل با بکار گیری زیرکانه اشکال معماری در فضای تصویری، عرصه معنوی فلسفه را به تصویر در آورده است.»۵

                                                                   دی۱۳۹۰

 

۱. لائوکون نام کاهنی از اهالی تروا است که هم وطنان خود را از پذیرفتن اسب چوبی پیشکش یونانیان بر حذر داشت و به همین سبب مورد قهر و غضب خدایان حامی یونان قرار گرفت و خود و دوپسرش توسط دو مار عظیم الجثه کشته شدند. مجسمه لائوکون مربوط به قرن اول یا دوم پیش از میلاد است.

۲. آپولون بلودره مجسمه کپی رومی مربوط به حدود۳۵۰ قبل از میلاد است که از روی نسخه اصل یونانی ساخته شده و معادل مردانه مجسمه معروف ونوس میلو شناخته می شود.

۳. تعداد پیکره های مدرسه آتن پنجاه و شش است و اشاره نویسنده به حدود پنجاه شخصیت اصلی است.

۴. تاریخ تمدن، ویل دورانت.

۵. فراگیری نگاه به نقاشی، ماری اکتون، ترجمه فروغ تحصیلی و پرتو مفتاح.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 12:10  توسط مدادسیاه  | 

تینا در سفر

...

می گویند تو که نیستی

تنبل می شوم

و سَمبَل می کنم

هر مهمی را

کسی نیست به این کله پوک ها بگوید

وقتی تو نیستی چه فرق می کند

فرقم را از کجا باز کنم

و یقه ام را تا کجا،

از فرودگاه که بردارمت

خواهی دید ریش سه روزه ام

سه تیغه است و معطر

و خط اطو بازگشته است

 به پیراهن و شلوارم.*


 * بخشی از شعر، کبریت خیس، عباس صفاری

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 12:53  توسط مدادسیاه  | 

کبوتر

کبوتر اثر پاتریک زوسکیند(ترجمه فرهاد سلمانیان) داستان بیست و چهار ساعت از زندگی یک مرد تنها و منزوی به نام یوناتان نوئل است که سی سال است در یک اتاق کوچک زیر شروانی ـ که بیشتر شبیه کابین یک کشتی یا کوپه یک قطار است تا اتاق ـ در یک مجتمع مسکونی در پاریس زندگی می کند.

« هنگامی که ماجرای آن کبوتر برای یوناتان نوئل اتفاق افتاد و ظرف مدت کوتاهی زندگی او را زیر و رو کرد، بیش از پنجاه سال از عمرش می گذشت و درست یک دوره بیست ساله از زندگی اش را با یکنواختی تمام پشت سر گذاشته بود و هرگز تصورش را هم  نمی کرد که زمانی حادثه مهم دیگری جز مرگ برایش اتفاق بیفتد ... » 

داستان پس از این آغاز در یک فلاش بک دو سه صفحه ای ـ مثل مستندهای ساخت گادفری رجیو (اگر درست به خاطر داشته باشم زندگی بدون توازن او) که در آن رفت و آمد یک شب تا صبح یک خیابان شلوغ با دور خیلی تند در یکی دو دقیقه نمایش داده می شود ـ با دور خیلی تند روایت می شود و خواننده در جریان کودکی یوناتان تا آمدن به پاریس ، یافتن شغلی به عنوان نگهبان بانک و استقرار او در اتاق زیر شیروانی قرار می گیرد.

پس از آن سرعت روایت کند می شود و یوناتان را می بینیم که با دقتی وسواس گونه از پشت در به صداهای راهرو گوش می کند تا مطمئن شود کسی حین رفتن به توالت مشترک مجتمع با او برخورد نخواهد کرد؛ و وقتی خاطر جمع شد پا به راهرو می گذارد و بلافاصله چشمش به یک کبوتر می افتد که « به فاصله کم تر از بیست سانتی متر در بازتاب نور شیری رنگ صبحگاهی که از پنجره می تابید، جلوی در اتاقش نشسته بود. با بالهای شیری رنگ صبحگاهی که از پنجره می تابید، جلوی در اتاقش نشسته بود. با پنجه های سرخ و بال و پر خاکستری رنگ و براقش روی کاشی های سرخ رنگ راهرو کز کرده بود: همان کبوتر.»

ممکن است من وشما فکر بکنیم یک کبوتر که نمی تواند مشکلی ایجاد کند. اگر خیلی از وجودش ناراحتیم می توانیم بگیریمش یا کیش اش کنیم تا از هر جا که آمده از همانجا خارج شود؛ اما یوناتان مثل ما فکر نمی کند: « اگر قرار بود یوناتان آن لحظه را کامل توصیف کند، می گفت تا سرحد مرگ ترسیده است. اما این حرف صحت نداشت؛ چون ترس کمی بعد از آن لحظه وجودش را فرا گرفت. او ابتدا تا سرحد مرگ مات و مبهوت شده بود.»

شاید اگر ما بودیم برای ایجاد  بهت و وحشت در یوناتان، مثلا یک جنازه را پشت در اتاق او می گذاشتیم؛ اما تصمیم در این باره با نویسنده است نه ما؛ و او کبوتر را انتخاب کرده است. کبوتر چنان ترسی در یوناتان ایجاد می کند که او سراسیمه به اتاق بر می گردد و برای اولین بار با اکراه هر چه تمام تر در دستشویی کوچک اتاقش ادرار می کند و بعد از شستن آن، چمدانش را می بندد و اتاقش را که بخش عمده پول خرید آن را نیز پرداخته، برای همیشه ترک می کند.

اگر فکر کرده اید حین خواندن داستان می توانید به وحشت غیر قابل توصیف یوناتان از یک کبوتر بخندید سخت در اشتباهید. شما نه می توانید به این ماجرای ظاهرا ساده بخندید و نه می توانید داستان را که تازه اوایل آن هستید رها کنید.

به شما اطمینان می دهم که تا پایان داستان هیچ کدام از اتفاقات، مهم تر از دیده شدن کبوتر در راهرو نخواهند بود و با این وجود به شما قول می دهم که کبوتر همان گونه که در پشت جلد کتاب آمده است «درست مانند یک تند باد» شما را در بر خواهد گرفت و تا آخرین کلمات، رهایتان نخواهد کرد.

پ. ن: پاتریک زوسکیند نویسنده رمان پر فروش عطر، با یک نسخه مشهور سینمایی است.

                                                                                                 دی ۱۳۹۰ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1390ساعت 19:39  توسط مدادسیاه  | 

مطالب قدیمی‌تر